تبليغاتX
ستاره ی تنها
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
ستاره ی تنها
♫ ♪ یه آسمون پر ستاره ♫ ♪
پرنیا شنبه 1390/11/08
دختر كوچك مو قهوه اي , هنوز هم ميترسد از :

نگاه شوم كلاغ سياه ...

استقامت سرو بلند ...

و خاموشي باد ...

ولي همچنان با نخي در دست انتظار بادبادكش را ميكشد ...

پرنیا سه شنبه 1390/11/04
ذهنش خسته تر از آن بود كه بتواند تصميم بگيرد چه چيز درست و چه چيز نادرست است ...

همه ميدانستند كه چه ميكند ولي خودش هيچ نميدانست ...

سر بالا كرد و به اطرافش نگريست! روي زمين يخ زده ي برفي كه روحي در بدن نداشت , قدم ميزد ... تصورش اين بود كه خيابان خالي ست ولي اينطور نبود ... پر بود از برف و درختان بلند قامتي كه محدوده ي خيابان را مشخص ميكردند ...

آن صحنه ي سرده زيبا در خاطرش آشنا مي آمد ...

نميدانست كجاست! با اين حال , قطعه يخ جلوي پايش را با بي رحمي خرد كرد , لبخندي زد و ادامه داد ...

پرنیا دوشنبه 1390/10/26

پرنیا شنبه 1390/10/17
حالا حس بهتري داشت ...  در سنگين حياط رو باز كرد و از خونه خارج شد ... هوا سردتر از اوني بود كه فكر ميكرد ولي با اينكه زمان زياد بود نرفت تا پالتوي كرم رنگش رو كه خيلي هم بهش ميومد برداره ...

انقدر تاريك بود كه بنظر نميرسيد صبح باشه ... به ساعتش نگاه كرد ... ۶:۲۷ را نشان ميداد ولي ميدونست كه ۳دقيقه جلوست بنابراين ساعت ۶:۲۴ بود ... اونجا بود كه فهميد ۶دقيقه زودتراز روزهاي ديگر اومده بيرون ... هنوز هيچ كدوم از دوستان هم سرويسيش نيومده بودند ...

دوستاني كاملا متفاوت با هم ديگر: دو دختر اول كه يكي چادري ـ كاملا از عقل معيوب ـ و ديگري دختر مغروري بود كه تنها با بعضي گرم ميگرفت ـ هردوشان بزرگتر از سنشان بنظر ميرسيدند ـ يك دومي كه رفتار زننده اي داشت و هرروز با كتوني هايش كه بندهايشان را نبسته بود و پالتوي مشكي در دست ظاهر ميشد ـ چند روز پيش دستش شكسته بود همه گمان ميكردند بند كفشش باعث شده بي افتد ـ و دو پيش كه يكي مهربان و يكي كه به كسي كاري نداشت و بقيه هم به او كاري نداشتند ، بودند .

به قول يكي از پيش ها يخ اش بود ... ميدانست همه مشتاق اند كه بدانند ديروز بالاخره چه شده ...

كلمات را بار ديگر با خود مرور كرد كه داستان ديروز را چطور تعريف كند : مامانم رفت پيش باباش آخه خانواده هامون همو ميشناسن گفت كه مزاحم دختره من شده باباهه هم گفت كه من باهاش حرف ميزنم اگه دوباره تكرار شد ازش شكايت كنيد ...

مفيد بود و مختصر ...

آه راستي يادش رفت كه در پايان بايد لبخندي كمرنگ بزند و با افتخار بگويد : گفته بودم بيچارش ميكنم ...

پرنیا چهارشنبه 1390/10/14

پرنیا یکشنبه 1390/10/11
داشت ميگفت : امروز وقتي منتظر اتوبوس مدرسه بودم باز اومد ولي ايندفعه ساكت نبود ٬ آبرومو برد. وبغضش توی جمع سه نفرشون شکسته شد ... آغوشه دوستانش از لحظه ی اولی که دیده بودنش آماده بود چون حرکاتش نشان از واقعه ای تلخ میداد ...

دوستان به آغوش کشیدنش ...  نگاه سرشار از تعجبشان را از هم برنمیداشتند ... .ا. بی صدا اشک میریخت ...

ناظم از دور دیده و به همین دلیل گفت و گو به داخل کلاسی خالی کشیده شد ... کلاسی که مطعلق به پیش ها بود و آنها دو شنبه ها تعطیل اند ... .ا. آرام تر شده بود ... حال زمان پرسش از او بود ...

- : مگه چیکار کرد؟

-: بهت چی گفت؟

-: چی از جونت میخواد؟

- : صدام زد گفت میخواد یه دفتر بهم بده ... از دیشب هی داشت زنگ میزد هروقت اینطوری میکنه یعنی میخواد بیاد . مامان گفت یه بار دیگه اومد ‏٬بهم بگو خودم پدرشو درمیارم ولی من احمق نگفتم ... گفتم مگه بیکاره ساعت ۶  صبح بکوبه این همه راهو بیاد تا خونمون؟

من نرفتم ببینم چیکار داره ... یه ربعی که گذشت ٬شروع کرد دادو بیداد کردن ... که چرا تو انقدر مسخره ای و ... من اومدم تا اینجا که توی بیشعور به من محل نذاری ؟ منم کلی التماسش کردم که بره  ولی نرفت ...  گفتم داری آبرومو میبری ولی گفت خودت همینو میخوای ... رفت ولی گفت ظهر منتظرمه و دست از سرم بر نمیداره ...

-: حالا دفتره چی بود ؟

-: نمیدونم بیا اینه ...

دفتری بود با طرح رنگین کمان ازین مدلهایی که دخترها میپسندند و مثله پاپکو ها برای باز کردنشون باید اول دکمشونو باز کنی ...

نوشته های داخلش چیزی نبود جز عاشقانه هایی برای .ا. ... دفتر را بست ...

-: حالا میخوای چیکار کنی ؟ خب احمق همون موقع که صدات کرد میرفتی ببینی چی میگه که سگ نشه ...

-: واسه چی میرفتم ؟ من حرفی باهاش نداشتم ...

-: ظهر بیا با منو بابام بریم ٬ میرسونیمت دره خونتون ... باشه؟

-: باشه ٬ به مامانم میگم تا ازش شکایت کنه ... بیچارش میکنم

-: حالا بهتری؟

-: آره دیگه بریم سر کلاس !

و زمانی که در کلاس را باز کردند :

معلم : یه راست برید دفتره ناظم ... غیبت خوردید

ادامه دارد ...

پرنیا دوشنبه 1390/06/28
یه سال دیگه هم به سنم اضافه شد ....
پرنیا پنجشنبه 1390/06/17
هنوز ترکت نکرده

در من می آیی. بلورین

لرزان...

یا ناراحت ... از زخمی که برتو زده ام

یا سرشار از عشقی که به تو دارم ....

چون زمانی که چشم میبندی بر

هدیه ی زندگی که بی درنگ به تو بخشیده ام ...

عشق من ...

ما همدیگر را تشنه یافتیم

و سر کشیدیم هر آنچه که آب بود و خون

ما همدیگر را گرسنه یافتیم ...

و یکدیگر را به دندان کشیدیم ...

آنگونه که آتش میکند

و زخم بر تنمان می گذارد

اما در انتظاره من بمان

شیرینی خود را برایم نگهدار

من نیز به تو گل سرخی خواهم داد ...

پرنیا سه شنبه 1390/06/08

داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر شرايط عوض ميشه و آدما تغيير ميكنن همه ميگن گذشت زمان باعث تغيير همه چيز ميشه ولي گذشت زمان هم نميتونه بعضي چيزارو عوض كنه چون خودمون نميخوايم عوض بشن ... آدما تغيير كردنشونو گردن زمان ميندازن ولي اگه نخوان تغيير كنن هيچوقت تغيير نميكنن ...

خيلي وقته كه خودمو شناختم اينكه كي هستم ! چي هستم و ميخوام چي و كي باشم ! خودمو باكسي مقايسه نميكنم نه كه فكر كنين كسي رو درحد خودم نميدونم كه بخوام خودمو باهاش مقايسه كنم نه اينطوري نيست مسئله اينجاس كه هركس شرايط و ويژگياي خودشو داره و درست نيست با بقيه مقايسه بشه درستش اينه كه با گذشتش سنجيده بشه البته اين نظر شخصيه منه  بايد تغييراتو درنظر بگيريم مثلا رشد نوزادا توي روزاي اول تولدشون واقعا چشم گيره شما وقتي بعداز يه مدت دوباره ميبينيدش ميگيد واي چقدر بزرگ شده  - براي مثال ماه پيش – خيلي كوچيك تر از اين بود

حالا اين همه مقدمه چيدم كه بهت بگم وقتي با يه سال پيش مقايست ميكنم ميبينم خيلي عوض شدي ... خيلي عوضي شدي ... ميدوني چيه فقط يه چيزي ميمونه كه بهت بگم : عزيزم تف به ذات كثيفت ...

پرنیا یکشنبه 1390/05/30

پرنیا جمعه 1390/05/28
توي فرودگاه يکي بود که پشت سر هم سيگار مي‌کشيد يکي ديگه رفت جلو گفت:
- بخشيد آقا! شما روزي چند تا سيگار مي‌کشين؟
- منظور؟
- منظور اينکه اگه پول اين سيگارا رو جمع مي‌کردين، به اضافه‌ي پولي
که به خاطر اين لامصب خرج دوا و دکتر مي‌کنين، الان اون هواپيمايي
که اونجاست مال شما بود!
- تو سيگار مي‌کشي؟
- نه!
- هواپيما داري؟
- نه!
- به هر حال مرسي بابت نصيحتت؛ ضمناً اون هواپيما که نشون دادي مال منه

پرنیا سه شنبه 1390/05/18

پرنیا شنبه 1390/05/08

پرنیا دوشنبه 1390/05/03
رو به آینه

لبانم را کج می بینم !

بس که

نیشخند زدم به این روزگار . . . !

نیشخند میزنم و فکر میکنند بازی را برده اند ...
هرگز نمی فهمند با "هر کسی" رقابت نمیکنم
پرنیا شنبه 1390/05/01
 

پالتوشو کشیدم : پس کی منو میبری پیشش؟

با یه حرکت سریع پالتوشو از تودستام بیرون کشید و گفت: ببین من تورو میبرم پیشش فقط الآن ساکت باش ... با اینکه تا الآن هزار بار این حرفو زده بود ولی کلی خوشحال شدمو زیپ دهنمو کشیدم ...

کنار یه قفسه ایستاده بودو به دور و ورش نگاه میکرد ، وقتی دید که کسی اون اطراف نیست ۲تا تن ماهی از این شیلتونای آسان باز شو گذاشت زیر پالتوی قهوه ای رنگی که یکی از این دوستای پولدارش بهش داده بود (چون چاق شده بود و دیگه تنش نمیرفت داده بودش به مامان)

منم کم کم داشتم یاد میگرفتم یه بار که هیچ کس حواسش نبود یه بسته از اون پاستیلا که هیچ وقت مامان برام نمیخره رو گذاشتم تو شلوارم ...

 کلی دور و ورشو نگاه کرد و رفت سمت پیشخون مغازه ... یه بسته کنسرو لوبیا برداشته بود پولشو داد و زد بیرون یه قدم که برداشت فهمید من نیستم و تو مغازه رو نگاه کرد ... من وایساده بودم جلوی یه قفسه که پراز شکلات و آبنباتای خوشگل بود ازهمونا که دوستام میارن مدرسه ...

وقتی فهمیدم داره نگام میکنه دویدم سمته در تا برم پیشش ولی آقایی که پشت پیشخون بود صدام کرد ... وقتی رفتم پیشش یه دونه آدامس بادکنکی بهم داد از همون بزرگا که تو دهن جا نمیشه ... یه عالمه خوش حال شدمو بعدش رفتم پیشه مامان ...

ـ : دیدی آقاهه چقدر مهربون بود ... اگه بهش میگفتی پول نداری بهت تن ماهی میداد ...

ـ : دفه ی بعد بهش میگم ...

ـ : دستمو میگیری؟

ـ : چرا ؟

ـ : اگه دستمو نگیری گم میشم ...

آروم خندید ازین خنده ها که هرماه یه بار میکنه ... بعدش دستمو گرفت ...

نزدیکای خونه تو پیاده رو صاحب خونه وقتی داشت از کنارمون میگذشت ایستاد و گفت که با مامان کار داره ... مامان هم به من گفت که برم تو پارکی که کنارمون بود بازی کنم ...

من خیلی تاب بازی دوست دارم ... تابا پر بودند و بچها وایساده بودند تو صف ... دوتا دختر رو تابا نشسته بودند ... یکیشون موهاشو مثله عروسکه بهاره بسته بود ... بهاره همسایمونه مامانش نمیذاره با من بازی کنه ...

یدفه یه آقا رفت پشته اون دختره که موهاش شکله موهای عروسک بودو هولش داد ... تا حالا کسی اینجوری منو هل نداده ... انگار خیلی کیف میده چون دختره هی میگفت : بابا بیشتر ...

همونجانشستم رو سنگا و به اون دختره و باباش نگاه کردم ... تا اینکه مامان صدام کرد و مجبور شدم برم ... شب تنه ماهی خوردیم ... خوش مزه بود ... مامان گفت که تا دو وعده ی دیگه غذا داریم ...

بهش گفتم که دلم آناناس میخواد ... گفت که پول نداره بگیره ... ولی من گریه کردم ...

فکر کنم دلش برام سوخت چون گفت : باشه باشه بگیر بخواب ... خیلی خوش حال شدم ...

صبح که بیدار شدم مامان پیشم نبود ... حتما رفته سرکار ... مامان خونه ی آدمایی رو که خودشون حوصله ی نظافت کردن رو ندارن تمیز و مرتب میکنه ...

بعد ازظهر که داشتیم میرفتیم مغازه بهش گفتم که به آقای فروشنده بگه پول نداریم تا بهمون کمپوت آناناس بده ... ولی مامان هیچی نگفت ...

وقتی رفتیم تو مغازه مامان یه قوطی آبی رنگ که روش عکس آناناس داشتو گذاشت زیره پالتوش و من ناراحت شدم که چرا حرفامو گوش نمیده ... بعدش هم پرسید : قارچ ندارید؟ فروشنده گفت که نداره ... و مامان تشکر کرد ... صدام کرد و گفت باید بریم ...

ازش پرسیدم: پس کی منو میبری پیش بابا؟ ولی به حرفم گوش نداد ... وقتی رسیدیم جلوی آقای فروشنده پالتوشو کشیدم تا جوابمو بده ...

 همون موقع قوطی از زیر پالتوش افتاد کفه مغازه ....

ابزار رایگان وبلاگ